« به او بـگوئيـد ... »

خداوند پرسيد : « آرزويت چيست؟ مخلوق من! »

 

گفتم : ديدار ...

          عصر همين امروز ...

 

پرسيدم : خداوندا !  آرزوی تو چيست ؟

 

فرمود : « اينکه اگر نديدی صبر کنی و مرا شکر گويی ... »

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مانده تا اذان مغرب چند دقيقه ای هنوز ...

نميدانم چقدر مانده برای من ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

اگر کسی « او » را ديد ، بگويد دلم برايش تنگ شده است ...

دلم برايش تنگ شده است ...

 

اگر کسی « او » را ديد ، بگويد هنوز منتظرش هستم ...

به او بگوئيد ...

هنوز منتظرش هستم ... 


 

نوشته شده توسط مصطفی فرد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 21:57 موضوع به او بگویید | لینک ثابت