آقا تو را می خواهند!

آن صبح چهارشنبه که زمين و زمان مشحون از رايحه  دلدادگان گمشده از اسمان سهله و جمکران بود ، شيطانی در سرداب سکوت تاريخ ، به کمين آينده نشسته بود.

آن صبح ، لشگريان ابليس ، خسته و درمانده از هزار و صد و اندی سال جدال با ذخيره الهی ، آخرين تيرهای آتشين در ترکش را رها کردند.

و در طلوع سامرا، پيروان فرشته رانده شده از درگاه الهی ، می خواستند با ابرهای کينه و نخوت، مانع عالم افروزی خورشيد شوند ،ولی مگر شمس ما خاموش شدنی است.

و می دانم که دربدر دنبال اويند واز پير وجوان ؛ سنی و شيعه ؛ عرب و عجم ؛ امام و ماموم سراغ او را می گيرند .

ولی يک چيز را  می دانم که آن صبح غم انگيز او در آنجا نبود و تير انها به خطا رفت.  

چه آنکه پس از ان واقعه دهشتناک ، تمامی  دلها لرزيد و مگر غير از اين است که دلهای دلدادگان ،  فقط با پريشانی مولا ، به تکاپو می افتد و البته که دل به دل راه دارد....


 

نوشته شده توسط مصطفی فرد در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 12:40 موضوع آقا تو را می خواهند | لینک ثابت