تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودني....


از انعکاس مداوم نگاه هايم تا چشم هاي پاک آينه فاصله اي نيست. هر روز نگاه هايم را در آينه چشمانت مرور مي کنم و بلوغ انتظار را لحظه به لحظه باور مي دارم. مي گويند نگاهت آبي است؛ شايد آسمان باشد. مي گويند در چشمانت ستارگان آسمان خفته اند؛ شايد چون ستارگان اشک در چشم من باشند. مي گويند از ياس، گردنبندي داري که عطرش در تمام کوچه باغ ها منتشر ميشود. مي گويند دست هايت اسطوره بخشش است که هيچ کس در جوارت از دست هاي تهي ، لز چشم هاي ابري و از سفره هاي خالي سراغ نمي گيرد. ديگر هيچ کودکي از اضطراب شوم وحشت عروسکش را پنهان نمي کند. مي گويند در بستان پر از ياست هيچ دستي شاخه ها را نمي شکند، ديگر هيچ قانوني احساس عاشقانه را در جوار جوانه هاي گل مريم به صليب نمي کشد و هيچ انديشه اي ققنوس شعر را در آتش فرياد خاکستر نمي کند. ديگر اهريمنان پير سرزمين الهه هاي مقدس را تسخير نمي کند و پيچک هاي ترديد بر ساقه هاي ايمان نمي پيچند.


آه! چشم هايم را ببين که آشيانه شهاب هاي کهکشان نگاه توست و دست هايم که هميشه به سمت سبز دعا باز است و سجاده ام که پر از عطر اقاقي است تمام زمين را ببين که در اضطراب خاکي نگاهمان مي تپد و باغچه ها عطر مرطوب خاک هاي باران خورده را ملتمسانه انتظار مي کشند.


قداست دل ها با قانون وحشيانه بي حمي و غربت محکوم مي شوند و هر روز داغ بي عشقي مرا در آسمان هاي خونين فرياد مي کشد و در زمين که پر از برکه هاي خون لاله هاست و هوايي که از عطش آبي پر زدن پرستوهاي مهاجر پر است و از رایحه شقایق های زخم خورده لبریز است ضربه های مدام درد را تجربه می کنم.


از پشت پرچین های چشمانت ، لبخند آمدنت را انتظار می کشم. حنجرهای زخم خورده ام انتظار فریاد ترمیم گر را هر روز به ناله برمی خیزد.


پس بیا!بیا قلب تهی و خالی از عشق ما را با عطر وجودت به آتش بکش.

 

 

 


 

نوشته شده توسط مصطفی فرد در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 17:29 موضوع تو بهانه هر عاشق | لینک ثابت